خوب مي دانم و تجربه ي چندين و چند بار راي دادن در اين حکومت هم اين را برايم روشن کرده که هميشه اين راي من و تو نيست که اهميت دارد و باعث انتخاب کسي يا چيزي مي شود، و يا الزاماً به نتيجه اي روشن، از آن جنسي که فکرش را مي کردي مي رسد. براي همين هم هست که مدتي ست به اين نتيجه رسيده ام راي دادن شايد بيشتر وقت ها کار عبثي باشد، اما البته نه هميشه.
حميد فرخ نژاد در همايش دوم خرداد امسال حرف جالبي زد، که البته نتيجه گيري اش چندان جالب نبود يا شايد نخواست مانند من انقدر بدبينانه به همه چيز و همه کس نگاه کند. اما راست مي گفت وقتي از خاله سوسکه حرف مي زد و شايد مي خواست راست بگويد که همه مان اين روزها و همه ي روزهاي قبل از اين تبديل شده ايم به خاله سوسکه هايي که هميشه دنبال آن يکي مي گرديم که آرام تر بزندمان تا کمتر دردمان بيايد. شايد هم بعضي هايمان انقدر درد کشيده ايم که حالا ديگر برايمان فرقي نمي کند که کدام مي زند و با چه مي زند! در هر صورت مي خواهم روشن کنم که من يکي اگر هم راي مي دهم، براي اين نيست که خاله سوسکه نباشم. من خيلي وقت است که پذيرفته ام در جامعه اي زندگي مي کنيم که هر روزمان يک روز خاله سوسکه اي جديد است. اما با وجود اين، مدت ها، بارها و بارها به اين فکر کرده ام که حالا بايد چه کرد؟ آيا به راحتي مي توان کنار ايستاد و نظاره کرد که ديگران برايمان چه مي کنند؟ می توانيم بياييم بگوييم چون به اين دولت و اين شوراي نگهبان اعتماد و اعتقاد نداريم و راي مان هرچه که باشد – فرقي نمي کند – آن چيزي از صندوق در مي آيد که بايد، راي نمي دهيم. مي توانيم هم بگوييم چون به اين کساني که مي خواهيم راي بدهيم اعتماد نداريم که اگر روزي روزگاري تقلبي شد و رايي خوانده نشد و حق من و تو از بين رفت، دريغ از کوچک ترين حرکتي و اعتراضي، و هميشه اين مصالح ملي که نه، حکومتي ست که برايشان از رايي که من و تو به پايشان ريخته ايم مهم تر بوده و هست، پس راي نمي دهيم، هيچ وقت...، و نظاره مي کنيم ديگران را که... .
براي بعضي ها هم، بعضي وقت ها شايد حرکت کوچکي بد نباشد تا خودي نشان دهند، از جنس دوازده سال قبل، آزموده را باز بيازمايند و فعلا هم نگران آينده اش نباشند که مهم همين حضور است و هرچه بيشتر باشد بهتر که نمي توان از حدي به بعد در مقابل خواست اکثريت ايستاد و مهم فعلا اين است که «اين» – به حذف «ي» – نيايد و هرکس ديگر هم بيايد بهتر است و ... .
من به همه ي اينها حق مي دهم، خودم تمامشان را آزموده ام و امروز هم چندان خوشبين به اوضاع نيستم. مي دانم که نمي توان مجري و ناظر را نديده گرفت و ايمان دارم که اين وسط، چندان مرد ميداني در کار نيست، براي روزي که مرد مي خواهد. اما اين بار اتفاقا مي خواهم راي بدهم، نه فقط براي حضوري که مهم باشد تا کسي نيايد، با وجودي که مي دانم ممکن است تقلبي هم در نهايت در کار باشد و بعيد مي دانم اين بار هم اين وسط، کسي دلش براي رايي که داده ام بسوزد. اما مي خواهم راي بدهم، اول از همه براي اينکه دلم نمي خواهد باز احمدي نژاد رييس جمهور شود. مي دانم که فعلا مهم اين است، اما مهم تر از آن، انتخاب ميان کروبي و موسوي ست. پس بهتر است تعارف را کنار بگذاريم و نگوييم اين فرع قضيه ست. انتخاب، هيچ فرعي ندارد، همه اش اصل است و انتخاب نشدن احمدي نژاد و انتخاب شدن موسوي يا کروبي هر دو اصل قضيه! خوشبينانه ترين حالت زماني ست که هر دوي اينها به دور دوم بروند، آن وقت راحت تر مي توان در مورد مصاديق صحبت کرد. اما حالا فعلا، به موسوي راي مي دهم، چون نمي خواهم اگر قرار باشد کس ديگري بيايد، رييس جمهوري باشد که بخواهد چهار سال کشور را با من بميرم و تو بميري اداره کند و باز فرداي دوره اش روز از نو و روزي از نو. چون اين چهار سالِ احمدی نژاد کافي بوده براي اينکه کشور را با پنجاه و هفتاد و صد هزار توماني ها اداره کنند و من خيلي حالم از اين نوانخانه اي که راه انداخته اند به هم مي خورد. چون دلم نمي خواهد هميشه ما ايراني ها گول ظواهر را بخوريم و حالا هم قرار باشد کرباسچي و نجفي و زيدآبادي و مهاجراني و عبدي و سحرخيز و ابطحي و .... شيک پوشان فريبنده ي ما باشند. چون هنوز نجفي را آدم باسواد و آگاهي مي دانم، هنوز کرباسچي را و مديريتش را دوست دارم، هنوز شجاعت سحرخيز و تحليل هاي زيدآبادي برايم جذابند و هنوز هم معتقدم مهاجراني، با چند تخفيف کوچک و بزرگ، وزير فرهنگ موفقي بوده، اما مي دانم ياران کروبي اينها نيستند، که همان منتجب نيا ها و حضرتي ها و ... هستند که فرداي انتخابات پيدايشان مي شود و سهم و حق و حقوق خود را از شيخشان خواهند گرفت، و من از آن روز خيلي مي ترسم! چون هنوز مجلس ششم از خاطرم نرفته و هيچ وقت از خاطرم نخواهد رفت... و هنوز انتخابات هاي ادوار بعد از آن هم فراموشم نشده و قرار نيست فراموشم شود!
به موسوي راي مي دهم، با وجود اينکه مي دانم کف خواسته هاي من است از يک رييس جمهور، با وجود اينکه هنوز مشتاقم بدانم در مورد واقعيت هاي دوره ي مسووليتش چه دارد که بگويد، آنهايي که او و هر مسوول ديگري مستقيم يا غير مستقيم در جريانش بوده اند، و با وجود اينکه راستش حالم بد مي شود وقتي مي شنوم برايش مي خوانند « سر اومد زمستون .... »! دلم نمي خواهد حسم را به اين شعر و آهنگ از دست بدهم، پس آقاي موسوي عزيز و طرفداران گراميش! بالاغيرتاً دست از سر آفتابکاران جنگل هاي ما بر داريد و براي نجات کشورمان، فقط مرد ميدان باشيد. راي من به شماست، تا وقتي که شايستگي اش را داشته باشيد:
آقايان و خانم ها! من به ميرحسين موسوي راي مي دهم!
,jhgl
پاسخ دادنحذفمختصر و مفید-عالی بود
پاسخ دادنحذفبا این که کهنه کار وبلاگی-وبلاگت مبارکه(می بینم که کامنتت رو تست هم کردی!) ;)
و-آل بویه(اون پایین خراب نیست؟)